
شماره ای که از تو " آگهی استخدام " ِ روزنامه پیدا کرده بودم رو گرفتم :
- سلام .. خسته نباشید .. بابت ِ آگهی ِ استخدام تماس گرفتم ..
- سلام .... عصر ، ساعت ِ 4 ، برای مصاحبه حضوری اینجا باشید ...
- آدرستون ...
- ...
دست ِ راستم هنوز درد میکنه ؛ گوشی رو گذاشتم ...
***
بدجوری احساس میکنم که "تازه وارد" َ م . یه کم غریبی می کنم . دور و بر رو زیرچشمی ورانداز میکنم ؛ البته نه خیلی جزیی ؛ ولی بعضی از جزئیات ، ناخودآگاه تو ذهنم می مونه . مثلا ً اینکه گوشه ی میز ِ کامپیوتر ِ منشی ، شکسته ؛ خیلی هم بدترکیب ماست مالیش کردن ! احتمالا ً باید چیز ِ سنگینی روی اون میز فشار آورده باشه ؛ شاید هم یه چیزی محکم کوبیده شده بهش ...
نشسته بودم؛ منشی ِ شرکت ، که ترکیبی از بوی ماتیک ِ صورتی ِ لبهاش و عطری که زده بود تا یکی دو متریش حس میشد ، صدام کرد : " خانم ِ نازی باقری شمایی ؟ " . به جز من کسی تو اتاق نبود ؛ یعنی من نفر آخر بودم . سوالش خیلی احمقانه به نظرم اومد ؛ ولی چیزی نگفتم و با حرکت ِ سرم بهش گفتم " بله " . گفت : " خانم ِ باقری که اومد بیرون ، شما بفرمائید تو " .... چه تصادفی ! دو نفر همنام ... که واسه مصاحبه برای کار تو این شرکت اومدن .. همزمان باهم .. تو یک روز و یک ساعت . ولی حدسم درست نبود ؛ خانم باقری واسه استخدام نیومده بود . درواقع یکی از کارمندان ِ همون شرکت بود که در اون لحظه با آقای کمالی ، کارمند ارشد ِ شرکت ، که مسئول مصاحبه برای استخدام نیروهای جدید بود ، کار داشت و تو دفترش بود .
در اتاق که باز شد ، و احساس کردم که خانم باقری میخواد خارج بشه ، بلند شدم و رفتم سمت در ؛ وقتی خانم باقری از اتاق اومد بیرون ، جا خوردم ؛ دست ِ راستش تو گچ بود ؛ صورتش سرخ شده بود ؛ خیلی عصبانی بود ؛ مشخص بود که یه جروبحث ِ مفصل داشته ... بیشتر که دقت کردم ، دیدم آشناست ! خیلی آشناست ! خیلی بیشتر از "خیلی " ... ولی هر چی فکر کردم ، یادم نیومد که کجا دیده بودمش قبلا ً . البته خیلی وقت واسه فکر کردن نداشتم ؛ چون دیگه وارد ِ اتاق ِ آقای کمالی شده بودم ..
آقای کمالی خیلی جوان تر از تصوری بود که من قبل از دیدنش داشتم ؛ فکر میکردم مردی پنجاه ساله باشه ؛ کارمندی جا افتاده که لقب ِ کارمند ِ ارشد بهش بیاد .. ولی آقای کمالی جوانی بود حداکثر سی و پنج ساله ، قد بلند ، خوش تیپ با صورتی استخوانی و مردونه ؛ جدی و مودب صحبت میکرد ؛ بهم تعارف کرد که بنشینم و شروع کرد به صحبت کردن در مورد ویژگیهایی که نیروهای جدید ِ شرکت باید داشته باشند ...
***
هفته ی اول تقریبا ً صرف آشنایی با محیط کار ِ جدید شد . شرکت ِ نسبتا ً بزرگی بود که تو یکی دو شهرستان هم نمایندگی داشت . بین اون هفتاد هشتاد نفری که اونجا کار میکردند ، نصفشون زن بودند .که تقریبا ً دو برابر مردها کار میکردند! ولی نصف مردها حقوق می گرفتند ... بین زنهای کارمند ، خانم باقری بیشتر از همه توجه منو جلب کرده بود ؛ خیلی به دفتر آقای کمالی رفت و آمد داشت ؛ خیلی توی کارهاش دقت می کردم . رفتارش مثل بقیه نبود ؛ همینطور اخلاقش . اهل آرایش نبود ؛ خیلی حرف نمی زد و با کسی صمیمی نبود ؛ کلا ً سرش به کار خودش بود . هر چی بیشتر فکر میکردم که قبلا ً اونو کجا دیده ام ، حدس های مزخرف تری به ذهنم میرسید ؛ ای خدا .. من کجا اینو دیدمش ؟
***
خیلی بی دلیل تو کارهای کمالی دقیق شده بودم؛ فکر میکردم داره واسم نقشه میکشه! از رابطش با منشی ، یه چیزهایی دستگیرم شده بود ولی اصلا ً فکر نمیکردم حدسم درباره ی کریمی و شکیبا درست از آب دربیاد .. مرتیکه ی عوضی ؛ خوک ِ کثیف ؛ اگه واسه اجاره خونه ، به حقوقی که از اینجا میگرفتم ، وابسته نشده بودم ، حتما ً استعفا میدادم .. استعفا چیه .. می رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم ؛
- حتما ً سراغ من هم میاد ؛
- شاید هم نیاد ؛
- نه .. حتما ً میاد ....
- حتما ً یی در کار نیست ؛ مگه من چه جذابیتی واسش دارم؟ مگه نه اینکه یک کارمند ِ اداری ِ ساده هستم ..
- چه ربطی داره؟ من الآن وضعیتی دارم که خیلی ها به طرفم کشیده میشن .. من بیوه ام ...
***
یواش یواش تو کاری که مسئولش بودم حرفه ای شدم . بدون راهنمایی خواستن از بقیه ، براحتی وظایفم رو انجام میدادم . صبح ها تقریبا ً قبل از همه میرفتم شرکت و شبها هم جزو آخرین نفرها بودم که از شرکت خارج میشدم . البته جو شرکت خیلی دوستانه نبود . رقابت بر سر ِ اینکه بیشتر جلوی چشم رئیس ِ بخش ، دیده بشن ، بین کارمندهای ِ شرکت کاملا ً مشخص بود ؛ مخصوصا ً بخش ِ ما . من و خانم کریمی و خانم شکیبا ؛ اون دوتا مجرد بودند. کریمی و شکیبا معمولا ً خیلی به خودشون میرسیدن ؛ خیلی هم خود شیرین بودن ؛ فکر میکنم با آقای کمالی هم یه سروسری داشتند ؛ هر دوتاشون ؛ ترجیح میدادم خیلی باهاشون قاطی نشم و سعی میکردم سرم به کار خودم باشه ؛ زیاد با کسی هم صحبت نمی شدم . کارم جوری بود که باید روزی چند بار میرفتم دفتر مدیران ِ قسمتهای مختلف ؛ از " مدیر مالی " گرفته تا " مدیر روابط عمومی " و حتی دفتر کارمند ِ ارشد ، آقای کمالی ...
***
از صبح زود تا الآن ، داشتم با مدیر ِ روابط عمومی ِ شرکت ِ " آ. " ، تلفنی ، کل کل می کردم ؛ خلاصه طرف قانع شد که روی طرح های شرکت ِ ما فکر کنه ! نشسته بودم پشت کامپیوتر ؛ تو وبلاگها ، دست به دست می شدم که یهو شکیبا با یه استکان چای جلوم ظاهر شد : " چایی میخوری ؟" ؛ بلافاصله گفتم "آره ، ممنون " .. وقتی ابروهاش تو هم کشیده شد ، تازه دوزاریم افتاد که تعارفش ، فقط یک " تعارف " بوده ! رفت سمت آبدارخونه .... وقتی با یه استکان چایی برگشت ، با سردی گفت : " امروز باید تا شب بمونی ؛ قراره فردا حسابرس بیاد ؛ باید حسابهاتو جمع و جور کنی .. کارت دراومده ..
***
نمیدونم خبر بیوه بودن ِ خانم باقری رو از کی شنیدم ؛ اصلا ً یادم نمیاد که اولین بار کجا بحثش مطرح شد ؛ شاید صبح در حین تایپ نامه ها ... شاید ظهر وقت ناهار تو سالن غذاخوری ... شاید هم شب ، وقتی که داشتیم تا ایستگاه اتوبوس با همکارها میرفتیم ... ولی خوب یادم میاد که خانم باقری از اینکه این خبر تو شرکت دهن به دهن چرخیده بود ، خیلی دلخور بود ؛ اینو از چشم ِ کریمی و شکیبا میدید و رابطش با اونها خیلی تیره شده بود ... دقیقا ً از بعد از فاش شدن ِ این خبر بود که کمالی خیلی عوض شد و اون شخصیت ِ کثیف ِ واقعیش رو یواش یواش شناختم ...
***
صبح خواب موندم ؛ بس که شبش به کارهای عقب مونده فکر کرده بودم ، خواب از سرم پریده بود . وقت واسه دوش گرفتن نداشتم ؛ با کرم و رژ و ادکلن ، یه جوری وضع نامرتب ِ ظاهری خودم رو سروسامون دادم و زنگ زدم به آژانس ؛ اون لعنتی هم ده دقیقه طول کشید تا اومد ؛ تا به خیابون اصلی رسیدیم ، پشت چراغ قرمز گیر کردیم .... لعنت به این ترافیک ! لعنت به این همه ماشین که تا یه کم عجله داری همه میپیچن تو هم ؛ لعنت به هرچی راننده ی ناشیه که باعث میشن ترافیک گره بخوره ؛ لعنت به اون ثانیه شمار که هر وقت عجله داری ، رنگ ِ قرمزش ، سه رقمی میشه !
***
- چطور به خودت این اجازه رو میدی که اینقدر بی شرمانه صحبت کنی ؟
- ببین نازی ....
- نازی نه.... خانم باقری .. حد خودتو رعایت کن آقا ..
- من که چیز بدی نگفتم ؛ حرفم نه خلاف شرع بود نه خلاف ِ عرف ؛ ازدواج موقت که جرم نیست .. ما میتونیم شریک خوبی باشیم ؛ تو زندگی ؛ تو کار ؛ میتونیم به هم کمک کنیم .. میفهمی که ...
- خفه شو مرتیکه ی..
- مودب باش خواهش میکنم ... فکر میکردم با شعورتر از این باشی ..
- شعور !!؟ ادب !!؟ مگه تو از شعور و ادب چیزی می فهمی .. ؟ تو کثافتی هستی که متأسفانه مجبورم فعلا ً تحملت کنم .. مطمئن باش این کارت رو گزارش میکنم ؛ حتما ً با مدیرعامل در این باره صحبت می کنم .. پدرت رو درمیارم ...
از شدت عصبانیت سرخ شده بودم ؛ دستهام میلرزید .. همچنین صدام .. دلم میخواست هر چی از دهنم درمیاد نثارش کنم ولی ... ولی مثل ِ همیشه زبونم قفل شده بود ..
با عصبانیت بلند شدم و خواستم از اتاق برم بیرون :
- گزارش میکنی !؟ چی رو گزارش میکنی ؟ به کی گزارش میکنی ؟ با کدوم مدرک ؟
چقدر این مردها پستن.. چقدر کثیفن .. همه شون میخوان قدرتشون رو به رخ بکشن .. همیشه فکر میکنن قویترند .. ولی این بار نمیگذارم .. نمیگذرام هرکار که میخواد بکنه .. نمیگذارم هر طور که میخواد ، به خودش اجازه بده با من رفتار کنه ...
***
"به به .. خانم باقری ! چه عجب ! بالاخره تشریف آوردی ... ؛ البته فکر کنم دوستاتون کارتتون رو ساعت 7 صبح زده اند ... " آقای کمالی ، نهایت استفاده رو از تأخیر خانم باقری کرد ؛ تلافی ِ همه ی اون کم محلی های خانم باقری رو اینجا درآورد . جلوی همه ضایعش کرد .. اون هم فقط بخاطر یک تأخیر .. یک تأخیر ِ خیلی معمولی که در حالت عادی ، برای کسی اهمیت نداشت ؛ ولی اون مرتیکه ی عقده ای، عمدا ً جلوی همکارهاش، سرزنشش کرد ؛ بیچاره خانم باقری .. سرخ شده بود ؛ خیلی تلاش کردم که جواب ِ کمالی رو بدم ؛ خواستم از خانم باقری دفاع کنم ؛ ولی مثل ِ همیشه زبونم قفل شده بود ..
***
عصر همه رفتن ؛ ولی من نمیتونستم ؛ هنوز کلی کار ِ عقب افتاده داشتم که باید تا فردا صبح انجام میشد ... اولش فکر کردم ، سر و صدایی که میاد ، سروصدای سرایداره که داره نظافت میکنه اتاقهای شرکت رو ... ولی اون نبود ... صدای چرخش کلید توی قفل ِ در ِ ورودی رو که شنیدم ، از جا پریدم و دویدم سمت ِ در ... کمالی جلوی در ، ایستاده بود ...
نمیدونم سرم چرا گیج میرفت .. بی حس شده بودم .. شاید به خاطر چایی بود که هنوز استکانش روی میزمه .. اومد جلو .. من عقب عقب می رفتم .. پام گیر کرد به لبه ی صندلی و پرت شدم روی میز منشی .. صدای شکستن ِ لبه ی میز ِ منشی رو شنیدم ولی صدای شکستن ِ دستم رو نه ! کمالی هول شد و منو از رو زمین بلند کرد ؛ از شدت ِ درد ِ دستم ، جیغم دراومد ؛ سراسیمه رفت سمت در و در رو باز کرد ؛ برگشت و سعی کرد گوشه ی شکسته شده ی میز رو یه جوری ماست مالی کنه ؛ من از حال رفتم ..
***
شماره ای که از تو " آگهی استخدام " ِ روزنامه پیدا کرده بودم رو گرفتم :
- سلام .. خسته نباشید .. بابت ِ آگهی ِ استخدام تماس گرفتم ..
- سلام .... عصر ، ساعت ِ 4 ، برای مصاحبه حضوری اینجا باشید ...
- آدرستون ...
- ...
دستم هنوز درد میکرد ؛ گوشی رو گذاشتم ...
+ نوشته شده توسط www2006 در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
20:7 |